شهید مجید مهدوی

فرازی از وصیت نامه:
باید قیام کرد قیام در راه خدا و باید وابستگیها رااز غیر خدا منقطع کرد و تزکیه نفس نمود خودمان را اصلاح کنیم، بیشتر
به حرکات و اعمالمان توجه داشته باشیم مواظب باشیم که شیطان از هیچ دری وارد نشود و قصد گول زدنمان را نداشته
باشد.مثلا بگوییم که خوب کمک مالی کردم ولی جانم مال خودم باشد یایکی از بچه هایم را در راه خدا دادم و بچه های دیگرم برای خودم باشد.خیر همه چیز ما امانتی است نزد ما و همچون ابراهیم آماده برای قربانی کردن آن در راه خداباشیم
این درس بزرگ راباید به نسل های آینده بیاموزیم که چگونه باید درمقابل فرعونیان و یزیدیان تاریخ ایستادگی کرد.
شهید مجید مهدوی در مردادماه ۱۳۳۵در سبزوار به دنیا آمد.دوران کودکی را در کانون گرم خانواده گذرانداز همان کودکی آثارمهربانی، فداکاری ومناعت طبع در وجودش موج می زد.هرچه بر سن او می گذشت خصلت های انسانی اش بارزتر وشکوفاتر می گردید. برای ادامه تحصیلاتش به هنرستان کوروش رفت پس از اخذ دیپلم برق خود به انیستیتودانشگاه راه یافت.
شخصیتی مستقل، متین ، با وقار وصمیمی داشت .تفکر در مسائل واخلاص از ویژگی برجسته وی بود.
از ابتدای تاسیس جهاد سازندگی تمام توانش را در خدمت این نهاد برخاسته از متن انقلاب قرارداد. در جهاد برای همه ثابت شده بود که او مرد عمل است زیرا از تخصص در جهت تعهدش به اسلام و خدمت به محرومان بیشترین استفاده را می کرد.
با شروع حنگ تحمیلی در اولین روزهای جنگ با گروه اعزامی از جهاد خراسان عازم جبهه شد.ابتدا در جنگ های نامنظم با شهید بزرگوار چمران همکاری می کردوبه دفاع از حریم کشور اسلامی پرداخت .
همراه با همرزمان دیگرش مدرسه ای در سوسنگرد به عنوان پایگاه انتخاب کرد.سرنوشت مشترک خودش را تا شهادت دسته جمعی بهترین جوانان اسلام در کربلای هویزه ادامه دادتا سرانجام در روز شانزدهم دیماه ۵۹حماسه بزرگ دلاوران اسلام در هویزه خوزستان به وقوع پیوست.
شهیدمجید مهدوی با وجود اینکه سرشار از عاطفه و احساس بود هیچگاه در مسائل جدی اسیر احساسات نمی شد.
به مطالعه آثار دکتر شریعتی وکتب مذهبی اهتمام داشت به طوری که اندیشه های انقلاب اسلامی را با مطالعه آثار شریعتی شناخت.

بیست سال بیشنر نداشت که به جبهه رفت مادر که مجید فرزند اولش بود باور نداشت که دیگر فرزندش را نمی بیند.هنوز کور سوی امید به بازگشت او داشت.
روزی که شنید فردی خود را در رادیو عراق مجید مهدوی معرفی کرده است خطاب به نزدیکان گفت:دیدیدگفتم مجیدم برمی گردد.
چه کسی می تواند به مادر بگوید پیکر پاره ی تنت در کربلای هویزه دفن شده است.
شوق دیدار آنچنان در وجود مادر قوت گرفت که هنگامی که در خواب بود فردی آمد وسراغ مجید را گرفت خواست فرزندش را بیدار کند هنگامی که دید پسرش پتو قرمز بر رویش انداخته ناخود آگاه از خواب برخاست.
اسم فرزند شهیدش را که می شنید خاطراتش دوباره زنده می شد.
به یاد عیدهای نوروزی که آمد اما از پوشیدن لباس نو خودداری کرد نه آنکه اصطلاحا از شیک بودن بدش بیایدنه دغدغه اش فراتر از این حرفا بودمی گفت:عید گرفتن ولباس نو امری پسندیده است اما چه خوش آن روزی است که مسلمین جهان پیروز وتحت سلطه ابر جنایتکاران نباشند.
هنگامی که مجید را باردار بود نمازی با هزار سوره قل هو الله احد خواند تا خداوند فرزندی سالم وصالح به او بدهد.همان طور هم شد هنوز به سن تکلیف نرسیده بود که نماز می خواند و روزه می گرفت.بعدها که بزرگتر شد آن زمان که در اوایل انقلاب بحث میان گروه های حزب الهی و مجاهدین بالا گرفته بود شهید با بیان عجیبی که داشت سعی بر آن داشت با استدلال و منطق مجاهدین را به صف مبارزان انقلاب باز گرداند.
با موافقت مادر اعلامیه های حضرت امام(ره)را از تهران به سبزوار می آوردتا او نیز هر چند ناچیز وظیفه خویش را در این انقلاب انجام دهدتا اینکه انقلاب اسلامی به ثمر نشست.
انقلاب پیروز شده اما کشور نیاز به سازندگی داشت خدمت در جهاد خیلی به درازا نکشید چندی بعد از طریق جهاد سازندگی به منطقه عملیاتی اعزام شد مجید که دیروز در سنگر سازندگی بود امروز در خط مقدم جهاد علیه باطل تمام قد ایستاده است.
نمک گیر جبهه شده بود از پدر خواهش می کند به او زنگ نزنند و نپرسند کی می آیی.تصیم گرفته بود تا پیروز نهایی اسلام در منطقه بماند.
از مرگ هراسی نداشت .وقتی در اهواز بود دوستش تلفنی بهش گفت :فکر کردی اگه شهید بشی چی میشه؟درحالی که می خندیدپاسخ داد:شهادت چیزی نیست که نصیب هرکسی شودولی دعا کنید که خدا چنین توفیقی به ما بدهد.

Related posts

پاسختان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *